تبلیغات
㋡دوتا دخمـــل شیطون بلا㋡ - فقط برای خنده!

㋡دوتا دخمـــل شیطون بلا㋡

مـــــا و یهـ مشت حرف غیر معمولی...

فقط برای خنده!

سلامممممممم دوس جونای خودممممممанимашки

анимашки детиخوبین؟خوشین؟سلامتین؟

جاتون سبز دیروز بدجوری تن من و نجمه می خارید واسه اذیت.....انقدر اذیت کردیم.анимашки дети

همه دیگه شناختنمون.....анимашки детиبروبچ مدرسه خودمون که میدونستن ماچه کارا میکنیم.....دستمون واسه بچه های مدرسه های دیگه هم روشدанимашки

خب حالا بریم سراصل مطلب یعنی ماجرای اذیت ما:

بلهههههкуколка سر کلاس ریاضی نشسته بودیم.معلم مون داشت درس میداد و همه جا ساکت ساکت بود و همه داشتن حسابی به درس گوش می کردن.من و نجمه هم طبق معمول داشتیم با گوشی هامون ورمیرفتیم تا اگه کسی بلوتوثش روشنه هکش کنیم.....снежинкаوای بچه ها خیلی حال میده.....качелиولی همه خاموش بودنحوصله مون داشت سر میرفت که یه دفعه متوجه شدیم مانتوی یکی از بچه ها یه سگک داره اندازه ی هندونه تازه نبستتش.радугаهمون موقع بود که یه فکری زد به کلمون....حالا دربه در دنبال نخ..بند یا امثال اینا می گشتیم که پیدا نشد ولی من یه دفعه یادم اومد که میشه از کمربند مانتوهامون هم استفاده کنیم......جاتون خالی با کلی دردسر کمربند مانتوی منو بیرون اوردیم و از سگک مانتوی اون بیچاره رد کردیم و محکم بستیمش به پایه ی صندلیشзеленая феяجاتون سبز حالا من و نجمه نزدیک بود پس بیفتیم وسط کلاس ولی خب خنده هامونو گذاشتیم واسه موقعی که یارو قراره پاشه و نمیتونه......

ماجرای ما به اینجا ختم نشد.یه کاغذبرداشتیم روش درشت نوشتیم من خرهستم

بعدشم یا سر خودکار وصلش کردیم به مقنعه ی یکی از بچه ها...... وای اگه بدونین توی چند ثانیه کل کلاس از این مورد خبردار شدن و کلاس منفجر شد از خنده حالا نخند  کی بخند اون دختره هم هی برمیگشت پشت سرش رو نگاه میکرد هی چیزی نمی فهمید...معلممون هم هاج و واج واساده بود نگاه می کرد هی می پرسید:چیه؟چرا می خندین؟ خلاصه این از این که بعدش نجمه سریع برگهه رو برداشت از روی مقنعه اش و تا اون خواست بفهمه چی داره میشه من سرخودکارو بهش نشون دادم گفتم این بود.

یکمی که گذشت خنده ها کم شد و اوضاع کلاس دوباره شد همونی که بود...ماهم دیگه کاری نکردیم.

فقط منتظر بودیم که کلاس تموم بشه که به اون یکی دختره که بسته بودیمش به صندلی بخندیم......ولی خب نمیدونم چی شد که فهمید ما بستیمش به صندلی زود بازش کرده بود و کمربند مانتومو برداشته بود نمی داد.....جاتون سبز.....خیلی خوش گذشت....تا حالا این قدر که اون روز خندیدم نخندیده بودم.....

خب نظرتون چیه؟؟؟؟ما خیلی بچه های مظلمومی هستیم...مگه نه؟

پ.ن1:امروز رفته بودیم مدرسه چون برامون کلاس فارسی گذاشته بودن که مشکلامونو برطرف کنن و تست باهامون کارکنن.

پ.ن2:همین جمعه امتحان داریم....واسمون دعا کنین همه مون قبول بشیم.

پ.ن3: بیشتر شکلک ها رو از وب پردیس جوووونم برداشتم برید بهش سربزنین توی لینکام هست

باهم نوشتیم:امروز آخرین روزی بود که می تونستیم با یکی از بهترین معلم هامون (معلم فارسی مون) باشیم...میخواستیم از طرف خودمون و خیلی های دیگه بگیم که اگه ناراحت تون کردیم به خوبی خودتون ببخشین آخه خوب نیست که بهترین معلم دنیا از کسایی که دوستش دارن کینه به دل داشته باشه



ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 تیر 1390 ساعت 01:35 ب.ظ توسط M@hnia jOoOoOn |  نظرها