تبلیغات
㋡دوتا دخمـــل شیطون بلا㋡ - شیطون های وجود ما 5 تا دختر شادشاد

㋡دوتا دخمـــل شیطون بلا㋡

مـــــا و یهـ مشت حرف غیر معمولی...

شیطون های وجود ما 5 تا دختر شادشاد

سین...لام...الف...میم .......سیلام به دوس جونای خودم و نجمه!

خوفین؟ خوش میذگرونین؟

بچه ها جاتون سبز اون روز.......جمعه برامون کلاس گذاشته بودن...5 ساعت......از 4 تا 9. خدا نصیب نکنه.

انقدر خوشششش گذشت که فکرشم نمیتونین بکنین......انقدر اتفاقات باحال افتاد که جاتون خالی......نبودین.

اون روز اینجانب مهنیا خانوم موبایل یکی از بچه ها رو از جیبش برداشتم خودشم هیچی نفهمید. اس ام اس هاشو خوندیم تازه مخاطباش هم گشتیم و هرچی شماره ی مکشوش(همون مشکوک  خودمون) توش داشت برداشتیم.ههههههههههههه

اخرش هم فک کنم فهمید من برداشته بودمش و نیافتاده بود روی زمین.......خلاصه نبودین یه عالمه از محیط زیست پاسداری کردیم و نذاشتیم حتی یه نفر اشغال بریزه روی زمین فقط خودمون آشغال ریختیم.........بله...بعدش این یارو مستخدمه اومد گفت کی آشغال ریخته اینجاها؟ شماها ندیدینش.

برگشت به من گفت چرا پوست پسته ریختی اینجاها رو کثیف کردی....منم بهش گفتم مگه شما دست من پسته دیدین که من بخورم و پوستش رو بریزم اینجا......خداییش هم کار من نبود....کار سپی بود.اینم از ماجرای اون روز که فکر کنم بقیشو نجمه براتون نوشته!

پ.ن:این روزا سرمون خیلــــــــــــــــی شلوغه.همش یا امتحان داریم یا کلاس.

پ.ن2: پنج-شش تا امتحان دیگه بیشتر نمونده برامون...انشاا... تا دو هفته دیگه خلاصیم.

مهنیا نوشت: دم مون گرم...اون روز ترکوندیما!

 

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه 15 خرداد 1390 ساعت 01:23 ب.ظ توسط M@hnia jOoOoOn |  نظرها