تبلیغات
㋡دوتا دخمـــل شیطون بلا㋡ - این رو حتما بخونین!!!

㋡دوتا دخمـــل شیطون بلا㋡

مـــــا و یهـ مشت حرف غیر معمولی...

این رو حتما بخونین!!!

سلام به دوستای خوب و مهربون و نظرگذار خودم!

اگه بفهمین یک شنبه توی مدرسه مون چی شد!خیلی اتفاق با نمکی بود.من که نمی تونم چیزی رو تو دلم نگه دارم باید عالم و ادم خبر دار بشن.این شما و این ماجرای امتحان ما:

خب,امتحان های ما رو یا توی سالن بالا برگزار میکنن یا توی نمازخانه مدرسه مان که فرشا و موکتاشو جمع کردنو جاش صندلی گذاشتن.صندلی هامون هم شماره گذاری شده و هر کس باید روی صندلی که شماره ی خودش روشه بشینه.بالای برگ امتحان هم شماره صندلی رو نوشتن و چون شماره ها به ترتیب هست دیگه معلم ها نمی پرسن شمارت چنده بلکه شماره ی اولین نفر رو نگاه میکنن و بقیه ی برگه ها رو به ترتیب میزارن پس امکان جابه جایی صندلی وجود نداره! فقط اگر شانس باهات یار باشه که دوستات نزدیکت نشسته باشن و ادم پارازیت اون نزدیکا نباشه.خلاصه اش کنم اون روز یکی از ملاس های دیگه امتحان داشتتند و توی سالن بالا نشسته بودن.پس ما باید میرفتیم توی نمازخونه.جاهامون هم به کلی تغییر کرده بود البته نفر جلو و پشت سرم همونا بودن ولی اطرافیانم فرق داشتن ولی درکل جای بدی نصیبم نشده بود.نجمه هم جاش خوب بود و به چند تا از بروبچه های خودمون نزدیک بود. نمازخونه ی ما دوتا پنکه سقفی داره.یکیش بالای سر من بود ویکیش حدودای جایی که نجمه نشسته بود.یکی اول سالن یکی ته سالن. اونی که بالای سر ما بود روشن بود و اون یکی خاموش.بچه ها گفتن اگه ممکنه پنکه اون یکی هم روشن بشه. خلاصه معلم ها هم گفتن باشه و پنکه ی دیگر هم روشن شد ولی چون یک سری پرچم های مثلثی شکل ایران از بالای پنکه  ته سالن رد شده بود با هر بار حرکت پنکه ته این پرچم ها به پره های پنکه میخورد و صدا میداد.معلم ها تصمیم گرفتن که قیچی بیارن و این پرچم کوچولو ها رو بچینن و این کارو هم کردن ولی حواسشون نبود که اون طرف پرچم ها رو هم بچینن فقط از یک طرف اونا رو چیدن و رهاش کردن.ادامه ی طناب پرچم ها  به خاطر دوران پنکه دور میله ی بالاش گیر کردن و چون اون طرف پرچم ها هنوز وصل بود و پنکه هنوز روشن داشت باعث کشیده شدن پنکه میشد و حتی پنکهه یکمی هم پایین اومد.بچه هایی هم که زیرش نشسته بودن سریع بلند شدن و همهمه ای در سالن بوجود امد که بیاو ببین .عجب اوضاعی بود.بحث داغ تغلب هم گرم بود چون کسی به فکر حرف زدن دانش آموزا نبود که همه توی فکر پنکهه بودن.البته شما که مارو میشناسین.ما اصلا نمی دونیم تغلب چیه.اصلا چه جوری مینویسنش؟

اگه کسی بلده به ما هم بگه! خلاصه بالاخره بعد از کلی وقت که ما دیگه مطمئن شده بودیم الانه که پنکهه بیفته یادشون افتاد که میتونن پنکه رو خاموش کنن.اینکارو کردن و اون طرف پرچم هارو هم چیدن.این بود ماجرای این روز ما. تا آپ بعدی خدانگهدار.

نظر هم یادتون نره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه 2 خرداد 1390 ساعت 12:33 ب.ظ توسط M@hnia jOoOoOn |  نظرها